|
|
|
|
 |
|
|
 |
 |
 |
|
بازديدکنندگان اين صفحه: |
601 |
|
|
|
|
|
|
|
|
زمان بارگزاري صفحه: |
2.0781 |
ثانيه |
|
|
 |
|
|
 |
 |
 |
| قصهي لحظهها |
قصهي لحظههاوصيت برادر برادرش، حسن، وصيت كرده بود كه پيكرش را قبل از دفن ببرند سرِ قبر پيامبر. عدهاي فكر كردند ميخواهد آنجا دفنش كند؛ شمشير كشيدند. نزديك بود غوغايي به پا شود بين بنياميه و بنيهاشم... | | 17:00 - دوشنبه 17 خرداد 1389 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
قصهي لحظههابيعت يك عده آمدند گفتند: "ما صلح برادرت حسن را قبول نداريم. با تو بيعت كنيم يا نه؟"... | | 16:57 - دوشنبه 17 خرداد 1389 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
قصهي لحظههابيعت معاويه دعوتشان كرده بود.
گفت: "بلند شو! بيعت كن."
امام حسن بيعت كرد...
| | 12:05 - پنج شنبه 16 ارديبهشت 1389 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
قصهي لحظههامهمان
غذاي هر روزمان تكهاي نان خشك بود، تازه آن هم اگر پيدا ميشد... | | 12:00 - پنج شنبه 16 ارديبهشت 1389 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
قصه ی لحظه هاپاداش
هزار دينار طلا و هزار لباس زيبا هديه داد به مرد. گفتند: "مگر چه كار كرده؟ اين همه پاداش براي چي بود؟" گفت: ... | | 07:21 - يکشنبه 16 اسفند 1388 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
قصه ی لحظه هاعزت
حسين با جمعي نشسته بود. مروان داشت رد ميشد. گفت: "شماها اگر فاطمه را نداشتيد، به چي افتخار ميكرديد؟"... | | 07:13 - يکشنبه 16 اسفند 1388 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
قصهی لحظههادستودلبازترين آدم دنبالش گشتم. توي مسجد پيدايش كردم. مشغول نماز بود. جلويش ايستادم. شروع كردم به شعر خواندن؛ فيالبداهه. در مدح سخاوت و بخشندگياش.
راه كه افتاد سمت خانهاش... | | 13:39 - پنج شنبه 1 بهمن 1388 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
قصهی لحظههامستحق تنبیه خودش هم ميدانست مستحق تنبيه است. چشمش كه به شلاق افتاد، رنگ از صورتش پريد... | | 07:14 - پنج شنبه 1 بهمن 1388 - تعداد نظرات : 0 | متن کامل >> |
|
|
|