متن ادبي تمام كربلا زبان خویش را در کام او می نهی. یعنی، بچش حلاوت عرفان را! جانی دوباره مییابد. عقاب تیزتر از پیش به میدان می تازد و تو سوزانتر از قبل، سکوت میکنی. صدای نالهي کودکان بلند میشود...
ساكن محرم عشق اكنون را با باري بس گران و طاقتسوز، از اندوههاي جانسوز و تجربههاي مهنتبار و چگونگي رويدادها، دوست دارم با عاشورا نجوا كنم و در معبر جليل اين حضور عظيم، سر بر آستان لحظههاي شيدايي نهم و فيضان آيات عدل را در اين منشور خونين لمس كنم ...
10:58 - پنج شنبه 16 ارديبهشت 1389 - تعداد نظرات : 0
امروز من و عون، رحمت و رافت دايي عزيزمان را ديديم در ريزش مشك ها به پاي تشنگان دشمن. من با چشمان خودم ديدم كه نوازش دست خيس امام با كاكل داغ اسبان و يال گداخته شان چه كرد...
متن ادبی سر انگشتي بر خاك مينويسد حسين نام بلندي بود كه بر گلوي آسمان شكفت. نام بلندي كه تاريخ حماسه را آبرو بخشيد و ايثار را معنايي دوباره نمود. حسين شمشير بركشيدهي خداوند بود و آتشي كه كاخ ستم را طعمه ساخت. خورشيدي كه دوباره در يك روز برآمد و ماهي كه تا هميشهي تاريخ، سرخ و خون رنگ در شبهاي محرم خواهد تابيد.
متن ادبي ای حر! «ای حر! تو آزادمردی همانگونه كه مادرت تو را آزاده نامید، تو آزادمردی در دنیا و آزادمردی در آخرت.»
ای حر!
هنگام وداعت لحظهی حضور فرشتگان بود.
فرشتگانی كه از میلاد تا شهادت، از شمشیر بال پروازشان، وسعت جام روحت سرشار میشد و اینك به زیارت فجر عبورت آمده بودند؛ به زیارت عروج آسمانیات...
متن ادبي حماسهی عظيم حماسهی عظيم
حماسهی عظيم
ای حسین! آنگاه كه ندای هیهات منالذله سر دادی و رایت مجاهدت برای احیای دین برداشتی و نماز عشق را در مصلای خونین عبودیت، قامت بستی، همه جهانیان را به شگفتی واداشتی و آسمانها را به تعظیم خویش فراخواندی. حماسهی عظيم
ای حسین! آنگاه كه ندای هیهات منالذله سر دادی و رایت مجاهدت برای احیای دین برداشتی و نماز عشق را در مصلای خونین عبودیت، قامت بستی، همه جهانیان را به شگفتی واداشتی و آسمانها را به تعظیم خویش فراخواندی.
ای حسین! آنگاه كه ندای هیهات منالذله سر دادی و رایت مجاهدت برای احیای دین برداشتی و نماز عشق را در مصلای خونین عبودیت، قامت بستی، همه جهانیان را به شگفتی واداشتی و آسمانها را به تعظیم خویش فراخواندی.
متن ادبي با پرنده بالانشین روحت یا حسین! جویباران، قسمتی از کوه بوده اند که خبر آمدنت را شنیده اند و سراسیمه راه افتادهاند تا به دریای تو برسند. حرام است آتش بر دو چشمی که محبت تو را با اشک بر دامان نیازش جاری میکند....