برادر آمدهام از جادههای بيگانه، از كوچههای نامحرم، چهل روز پس از حريق، با چهل زخم عميق در سينه و چهل چشمهی اشك كه بر تشنگی تو گشودهام.
برادرم آمدهام با غصههايی به فراوانی ريگزارها، با غمهايی به جانگزايی خارستانهايی كه نورديدهام و تازيانههايی كه خوردهام.
همسفر بودم با سری كه همسخن راه بود. با سری برگشته از سفر خاكستر. ای كهف جان زينب! تو بر نيزه، سورهی كهف میخواندی و من آيهآيه اشك میافشاندم.
عزيز غريب من! از غربت شام آمدهام؛ از شب خرابه و شيون. از سفری كه بیهمسفر كوچك چهارسالهات به سر آمده است.
آنروز كه از اين حاشيهی خونين و از وسعت مويهخيز دشت میگذشتم تو نبودی. بودی اما آنچنان كه نشناختمت. شعله بر دامن كودكان و آتشی در هستی من افتاده بود. دل كودكان، مثل گاهوارهی كوچك اصغر میلرزيد. هوا در چرخش تازيانه، سياه بود و زمين سرخ و آسمان سرختر. كجا میتوانستم بيابمت كه در بینشانی، در عريانی، در سری كه نبود و انبوه نيزه و شمشير و چوب، اميد يافتن، غروب كرده بود.
آن روز كه از اينجا گذشتم كودكان را كه در تاراج گوشوارهها، چكهچكه خون از بناگوش میچكيد هيچ تسلّايی نبود. عباس نبود تا قامت رسای او در قلبها آرامش بريزد، تا صدای شيههی اسبش دلهرهها را بشكند.
من میرفتم و قلبم را كه در گودال افتاده بود با حيرت مینگريستم و میگريستم. يادگار عزيز تو تب داشت؛ تبدارتر از دشت، تبدارتر از دل سوختهی من و من تيماردار و پرستار او بودم. تيماردار هشتاد و چهار كودك و زن ، يتيمان سوگوار تو.
شتران میرفتند لنگ و عريان و هولناك و من در اين همه درد، اين همه غم، گيسوی شكيبايی پريشان نكردم، صورت صبوری نيلی نساختم و تشنگی و گرسنگی را بیتابی نكردم.
تو نبودی؛ پيشتر از ما، سفر بر نيزه را آغاز كردهبودی و ما همسفر خشونت و تازيانه، بر خارزار داغ، كشيده میشديم و زخم بر زخم، نازكای پای كودكان را، با خطی از خون، بر خاك گداخته و تفديده، پی میگرفتيم.
عزيز مهربان مادر! از كربلای تو میرفتيم بی گوشواری بر گوش، بی خلخالی بر پا، نه! نمیتوانم گفت كه چادرهای بسته بر كمر را نيز ربودهبودند. در گوشها تنها پژواك عربده بود و تمسخر، برپای كوچك كودكان، زخم خارها و بر پای سجّاد، زنجير و بر كمرها، دستی از سر درد، درد شكستگی، درد لگدها و تازيانهها، درد و داغ بیبرادری.
چگونه بگويم بر ما چه گذشت؟گريههای مكرّر و زخمهای مداوم بود. اندوه، موج در موج، درد، پشت در پشت و حادثه پیدرپی میوزيد و ساقهی ترد جان كودكان میلرزيد، خميده میشد، میشكست. نبودی برادر........
.
.
.
.
اشك بود و زينب؛ گريه بود و كربلا و دمی بعد نسيمی كه میگذشت صدایحسين را در گوش جان زينب زمزمه میكرد كه: خوش آمدی خواهر، اگر امروز نمیآمدی كربلا برای هميشه چيزی كم داشت. تو حسينی، تو كربلايی، و بی تو كربلا ناتمام. اربعين كمال كربلاست و كمال كربلا حضور تو. خوش آمدی خواهر. خوش آمدی خواهر....
منبع: چهل روز عاشقانه/ دكتر محمدرضا سنگری
فرا رسيدن اربعين شهادت سيد و سالار شهيدان حضرت اباعبداللهالحسين(ع) و ياران و صحابهی بزرگوار و باوفايش را به محضر ولیعصر(عج)، مقام عظمای ولايت، همهیعاشقان و شيفتگان آن حضرت تسليت و تعضيت عرض میكنيم.